تبليغاتX
آگاهی گوهری است بالاتر از وجود

آگاهی گوهری است بالاتر از وجود

علمی ، اقتصادی ، توسعه ، گفتگو ، فن آوری اطلاعات و ارتباطات

ارزش زمان

برای اینکه بدانیدده سال چقدر ارزش دارداز یک سالخورده بپرسید.

برای اینکه بدانیدچهارسال چقدر ارزش دارداز یک فارغ التحصیل دانشگاه  بپرسید.

برای اینکه بدانیدیک سال چقدر ارزش دارداز یک دانش آموز دوره دبیرستان بپرسید.

برای اینکه بدانیدنه ماه چقدر ارزش دارداز مادری که نوزاد سالمی بدنیا آورده بپرسید.

برای اینکه بدانیدیک ماه چقدر ارزش دارداز مادری که نوزاد نارس بدنیا آورده بپرسید.

برای اینکه بدانیدیک هفته چقدر ارزش دارداز سردبیر یک هفته نامه بپرسید.

برای اینکه بدانیدیک ساعت  چقدر ارزش دارداز دوستی که منتظرش گذاشته اید بپرسید.

برای اینکه بدانیدیک دقیقه چقدر ارزش دارداز کسیکه از هواپیما یا قطار جا مانده بپرسید.

برای اینکه بدانیدیک ثانیه چقدر ارزش دارداز کسیکه از تصادف جان سالم بدر برده بپرسید.

برای اینکه بدانیدیک هزارم ثانیه  چقدر ارزش دارداز کسیکه مدال المپیک گرفته بپرسید.

 

زمان منتظرکسی نمیماند هرلحظه ای که در اختیار دارید گنج است

این گنج برای شما پرارزش تر میشود

وقتیکه اوقات خوش خود رابا کسانیکه دوستشان دارید تقسیم کنید

همواره بیاد داشته باشید که

شکست چیزی جز دست کشیدن از تلاش نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 21:34  توسط عمار حیدری  | 

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
 مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
 منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
 تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 20:45  توسط عمار حیدری  | 

منت دونان

زدن يا مژه بر مويي گره ها
 به ناخن آهن تفته بريدن
 ز روح فاسد پيران نادان حجاب جهل ظلماني دريدن
 به گوش كر شده مدهوش گشته
 صداي پاي صوري را شنيدن
 به چشم كور از راهي بسي دور
 به خوبي پشه ي پرنده ديدن
 به جسم خود بدون پا و بي پر
 به جوف صخره ي سختي پريدن
 گرفتن شر ز شيري را در آغوش
 ميان آتش سوزان خزيدن
كشيدن قله ي الوند بر پشت
پس آنگه روي خار و خس دويدن
 مرا آسان تر و خوش تر بود زان
 كه بار منت دونان كشيدن

نيما يوشيج

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 20:44  توسط عمار حیدری  | 

سوتک ...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

             چه خواهد ساخت

            ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

           گلویم سوتکی باشد

بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

                      و او

           یکریز و پی در پی

دم خویش را سخت بر گلویم بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

          بدین سان بشکند در من

         سکوت مرگبارم را ....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 22:50  توسط عمار حیدری  | 

کودکت خواهم ماند

یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه کافی بودبرای عاشق شدنم وتو این کار را کردی...
و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه پدر بزرگ، تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سفید و من پری قصه ها.
و چه قدر ساده عاشقم کردی و از آن ساده تر رهایم کردی.
گفتم : بمان شاهزاده زیبا! ... من بی تو میمیرم.
خندیدی و گفتی : بازی بود... گفتم : بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم.
گفتی : من بزرگ شدم، من دیگر بازی نمی کنم .
گفتم : مگر بزرگ ها بازی نمی کنند ؟ گفتی بازی نه! زندگی می کنند.
گفتم : پس بیا زندگی کنیم، مثل بازی.گفتی : زندگی بازی نیست.
گفتم : پس حالا با عشقتو چه کنم؟
گفتی : رهایش کن، بازی بود، زندگی کن . گفتم :
                         " پس من تاهمیشه کودکت خواهم ماند"
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 22:13  توسط عمار حیدری  | 

دانشجو، جنبش نرم‌افزاري و استقلال ملي

هويت جهان معاصر چيزي جر تعقل، انديشه و اطلاعات نيست، هويت انسان امروزي هم بايد خردورزي و توليد انديشه و نقادي باشد، خلاقيت، ابتكار، سرعت عمل، فكر جهاني همراه با تدبير، جزء لاينفك زندگي امروزي يك دانشجو است، در غير اين صورت، زير چكمه‌هاي خشن تكنولوژي غرب له خواهد شد. گرچه از ازل هم، هويت انسان انديشه است و بس و شرع مقدس هم متن انسانيت را تعقل و خردورزي مي‌داند، اما اكنون رويكرد بشر امروزي و تمام اقتدار كاذب او، بر پايه انديشه، تفكر و خردورزي است، گرچه گاهي طغيان مي‌كند و تمام دنيا را به مقابله مي‌خواند، هر كه تاب مقابله و تحمل بشر مقتدر غربي را در بعد علوم تجربي و تكنولوژي دارد، بايد خويش را به انديشه مسلح و از نو پيوند ديرين خود را احياء نمايد.

1. رمز موفقيت در عصر ارتباطات

رمز موفقيت در اين عصر، درك آن است، جهان معاصر از جنس علم و انديشه است، با هيچ ابزاري جز اطلاعات نمي‌توان در دنياي اطلاعات زندگي كرد، لذا ما چاره‌اي نداريم جز اينكه، پژوهش و مطالعه را بر خودمان مانند آب و نان واجب گردانيم، زيرا بدون آن نام و نشاني در دنياي كنوني نداريم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 21:4  توسط عمار حیدری  | 

غزل حافظ

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جويی
اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گويی

مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لب گيری و رخ بوسی می نوشی و گل بويی

شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بياموزد از قد تو دلجويی

تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رويی

امروز که بازارت پرجوش خريدار است
درياب و بنه گنجی از مايه نيکويی

چون شمع نکورويی در رهگذر باد است
طرف هنری بربند از شمع نکورويی

آن طره که هر جعدش صد نافه چين ار
خوش بودی اگر بودی بوييش ز خوش خويی

هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد
بلبل به نواسازی حافظ به غزل گويی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 13:24  توسط عمار حیدری  | 

روزه

مقدمه

روزه يکي از احکام انسان ساز اسلام است، که آگاهي از همه فوايد و پي بردن به فلسفه کامل آن همچون ساير احکام الهي براي انسان عادي ممکن نيست، دانش محدود بشر نميتواند راهگشاي همه اسرار نهفته باشد و انديشه را به پاسخ همه مجهولات رهنمون شود، شايد روزي دانش انسان به حدي از کمال برسد که دريچه تازه اي بر روي بشر بگشايد و حکمتها و دستورات اسلام را باز شناسد..... .

 بنابراين ندانستن فلسفه احکام الهي نبايد ما را از انجام آن باز دارد و موجب نا فرماني و عصيان شود، چرا که اين اطاعت کورکورانه نيست، بلکه بر علم و يقين تکيه دارد زيرا مسلمانان ميدانند که خداي جهان بر  همه چيز دانا و از همه چيز آگاه است و نقص و نيازي در ذات متعال او نيست که از اعمال سودي بخواهد يا از زياني بهراسد، خداي مهربان خير محض است و براي بندگان خود جز خير و سعادت نميخواهد، پس اگر به چيزي فرمان ميدهد خير و سعادت ما در آن است و کمال و تعالي ما بدان بستگي دارد و هر چيزي را نهي ميفرمايد براي ما زيان بخش است و بر مصالح مادي و معنوي ما لطمه ميزند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 13:36  توسط عمار حیدری  |