کودکت خواهم ماند
یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه کافی بودبرای عاشق شدنم وتو این کار را کردی...
و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه پدر بزرگ، تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سفید و من پری قصه ها.
و چه قدر ساده عاشقم کردی و از آن ساده تر رهایم کردی.
گفتم : بمان شاهزاده زیبا! ... من بی تو میمیرم.
خندیدی و گفتی : بازی بود... گفتم : بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم.
گفتی : من بزرگ شدم، من دیگر بازی نمی کنم .
گفتم : مگر بزرگ ها بازی نمی کنند ؟ گفتی بازی نه! زندگی می کنند.
گفتم : پس بیا زندگی کنیم، مثل بازی.گفتی : زندگی بازی نیست.
گفتم : پس حالا با عشقتو چه کنم؟
گفتی : رهایش کن، بازی بود، زندگی کن . گفتم :
" پس من تاهمیشه کودکت خواهم ماند"
و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه پدر بزرگ، تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سفید و من پری قصه ها.
و چه قدر ساده عاشقم کردی و از آن ساده تر رهایم کردی.
گفتم : بمان شاهزاده زیبا! ... من بی تو میمیرم.
خندیدی و گفتی : بازی بود... گفتم : بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم.
گفتی : من بزرگ شدم، من دیگر بازی نمی کنم .
گفتم : مگر بزرگ ها بازی نمی کنند ؟ گفتی بازی نه! زندگی می کنند.
گفتم : پس بیا زندگی کنیم، مثل بازی.گفتی : زندگی بازی نیست.
گفتم : پس حالا با عشقتو چه کنم؟
گفتی : رهایش کن، بازی بود، زندگی کن . گفتم :
" پس من تاهمیشه کودکت خواهم ماند"
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 22:13  توسط عمار حیدری
|
